یعنی این روزهای پر درد تموم می شه برای تو ...؟؟
به کدام واژه می شه دعایت کرد ...؟؟
شاید خدا را سوگند دهم به تمام خوبی هات برای ما
که روزی دوباره باشی و خوب باشی ... خوب خوب که
درب این راهرو را دوباره من به روی تو باز کنم ....
دعایت میکنم
........
از این سفــره ها معجزه دور نیست
ببین دســت دنـیـا تـو دسـت مـنــه
دعـــــا میـکـنـم تـا اجـابـت بـشـه
دعـا مـیـکـنــم چــون دلــم روشـنـه
.......

دعا می کنم .. چون دلم روشنه ...
ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
ما هم اسیر طره ی جانانه بوده ایم
مـا هم به روزگار جوانـی ز شـور عشق
روزی نـدیـم بلبل و پـروانـه بوده ایـم
برکـام خشک مـا به حقـارت نظر مکن
ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم
**************************
به نام او ... داور بر حق
بین این همه مسافر منم یکی ،
گاهی گم می شم لا به لای شلوغی این جهان ...
خودکارم گاهی برای پر کردن دفتر خاطراتم جوهر کم میاره !
و گاهی اینقدر خسته می خوابم، که یادم می ره خواب ببینم...
گاهی پشت تلسکوپ مثل بچه ها آرزو می کنم که...
که روزی سفر کنم به کهکشان های دیگه ...
و شب های امتحان ... آرزو میکنم کاش
به جای حل مساله چاه پتانسیل، می شد شعر گفت!!!
و مثنوی حفظ کرد!
و 16 مهر هر سال چقد متفاوت به همه این جهانم نگاه می کنم ....
و یاد خدا می افتم .... به نام او
یک سال دیگه ام گذشت و من ماندم معمای این سوال : که چطور گذشت؟
..... مهرنوش ( مهر ماه 90)
**************************
دنبال اون متنی می گردم که قبلا نوشته بودم ( کودکی ام را که یاد می آورم حس می کنم در آغوش خدا بودم ) هر چی می گردم یادم نیست تو کدوم فایل قرار دادم بر می گرده به 4 سال پیش.... امیدوارم پیداش کنم ... این روزها هوای اون متن را دارم خیلی .....
التماس دعا...
بارون....
شبیه خواب می مونه
شبیه تعبیر ِ یک رویا
شبیه نوشتن یک داستان
به سبک دلخواه
شبیه قصه می مونه
مثل فرهاد، مثل شیرین
شبیه متن یک تصنیف
شاعرانه ، دور از تردید
شبیه شاه بیت یک غزل
واضح و استوار
و شاید
شبیه شام شوکران باشه
"قصه با تو بودن ....."
ترانه ی رقص زیر این نم نم این بارون ......
(مهرنوش... 88)
********************
گاهی دورها دنبال یه جایی می گردی که همه چیز برایت مهیا باشه؛ دنبال یه زمانی که همه آرامش و رفاه در آن خلاصه باشه .... می گردی و از خودت، از اطرافت دور می شی .... به جایی می رسی که وقتی برمی گردی سالها زمان را غرق گذشته می بینی، خونه و جایی را تو غبار پیدا می کنی که سراسر آرامش و کودکی و جوانی ات بودند و تو ساده گذشتی از همه اون خوبی ها برای رسیدن به ....؟ به چی ؟ جوابی نداریم که بدیم!
دکتر شریعتی جمله داره : " لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم دریغ از اینکه لحظه ها خود ِ خوشبختی بودند."
و ما کی می توانیم بفهمیم که خود این لحظه هایی که می گذرند خوشبختی اند نه چیز دیگری ....؟
تابستان ِ داغ امسال را برایتان آرام آرزومندم .
حرف هایی است برای گفتن
که گر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی است برای نگفتن
حرف هایی که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه ی ماورایی هر کس ،
حرف هایی ست که برای" نگفتن" دارد
حرف هایی که پاره ای از " بودن" آدمی اند
بیان نمی شوند مگر اینکه مخاطب خویش را بیابند
( مقدمه ای از کتاب آفرینش)
************************
حال ِ امروزم حرف هایی ست که برای نگفتن دارم و
خداوندی که آرام زمزمه می کند: دل قوی دار سحر نزدیک است

*****************
از عذاب جاده خسته، نرسیده و رسیده
آهی سر رسیدن نکشیده و کشیده
......
نیزه نمباد شرجی توی دشت تابستون
تازیانه های رگبار توی چله زمستون
نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن
از من خسته ی خسته شوق رفتن و بگیرن
حالا که رسیدم اینجا پر قصه برا گفتن
پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن
تــو رو با خودم غریبه از غمم جدا می بینم
خودم و پر از ترانه تــو رو بی صدا می بینم
( ایرج جنتی عطایی)
.........
التماس دعا
اشتباه ساده ...
چند باری برای کارهای انحصار ورثه آمده بود؛ پسر کم حرف و آرومی به نظر می رسید،رفتار عجیبش من جذبم می کرد حس می کردم این احساس متقابله !برای کارشناسی ملک راهی آنجا شدم ! یک عمارت کهنه حوالی شهر؛ اطرافش یک باغ بهار نارج بود عطر فوق العاده ای به مشامم می رسید کاش این باغ را من داشتم!قیمت بالایی روش خورده بود 20سال حقوق من با اضافه کار!!!تفکر و رویای خامی در سرم شعله می کشید کاش مانع فروشش می شدم ....با صدای زنگ پیرمردی دروازه را باز کرد... " سلام از اداره مالیات بر دارایی مزاحم میشیم واسه کارشناسی و متراژ ملک اومدیم " گفت: بفرمایید؛ شروع کردیم یه متراژ ، آرامش این باغ به درونم نفوذ می کرد با خود گفتم یعنی این درخت ها را هم می کوبند؟!!!خانمی با سینی چای به جمع ما پیوست . ازش پرسیدم پسر حاج زارع نیستند؟ گفت نه بچه هاش همه خارج اند گفتم پس کیه که پیگیر فروش و انحصار وراثته! گفت پسر سرایدار اینجاست، وکالتی کاراشون رو انجام میده تا برای سند بیان ایران! اینا هاش خودشم رسید .
چهره ای صبور و متواضع .. سلام کرد .. چند قدمی دورتر از بقیه با خشونت گفتم چرا نگفتی پسر سرایدارشی؟ گفت شما نپرسیدی چه نسبتی داری؟ پیگیر کارهاشم همین! .. فکر می کردم پسرش هستید؟ خیلی آروم شروع به صحبت کرد، گویا از زندگی خودش می گفت اما گوش نمی دادم ... حس بدی بهم دست داد اونو دیگه در حد حرف زدن ِ خودم هم نمی دیدم! مثل یک اشتباه ساد و یا تفکری اشتباه ازش گذشتم...
گذشت .. مدت های طولانی ... گاهی کم رنگ به ابهام اون اشتباه فکر می کردم . یک بار دیگه برای پلاک زدن یک زمین به اون حوالی رفتم .... زمین ِ اون ملک رویایی را دوباره دیدم به راننده گفتم نگه دار جلو رفتم چند ساخنمان بلند و نیمه کاره ....ظاهرا یک مجتمع کارخانه ای شده بود ؛ چشمم خورد به فضای سبز کنارش با حصار دیواری جلوتر رفتم درخت های بهار نارنج از پشت دیوارها قد کشیده بودند ....تلاش می کردم بازهم عطرش را حس کنم ...پر از سوال شده بودم که کارگری با صدای بلند داد زد " کاری داشتید خانم ؟!"گقتم اون باغ جزء این مجتمع نیست!؟ با اخم پرسید چطور؟ از سمتم استفاده کردم و با غرور گفتم از اداره مالیات مزاحم می شم، به تپق زدن افتاد و مرد دیگری را برای پاسخگویی به من معرفی کرد.
گفت این ملک مشکلی نداره اون باغ هم جدا سند خورده باغ بهار نارج آقای بهادری ست !گفتم ایشون باغ را از ورثه ی حاج زارع خریدن؟ گفت نمی دونم خریده یا نه!ولی پسر سرایدارش بوده و باغ بهار نارج به نام اون سند خورد.حالا هم خودش اینجا زندگی و کشاورزی می کنه آخه ایشون مهندس کشاورزیه ....
سرم را به سمت جاده بر گرداندم و به راننده اشاره کردم روشن کن که بریم !
مهرنوش ( بهار 90)
******************
برای این داستان حرفی ندارم بزنم .... خیلی ساده است اما شاید برای شما هم اتفاق بیافتد
او می آید ....
از باران می گوید
دستان من ، دستان تو
آغـاز گر روزهایی نو می شوند
به طراوت یک شبنم
به کوتاهی لبخند
و بوسه ای گرم
او می آید
بــا صدای نــاب رد پـای جویبار
نگاه من ، نگاه تو
میعادگاه ترانه ای تازه می شوند
گستاخی زمین برای شگفتن
برای جان دادن....
صدای من ، صدای تو
سکوت شکن این سرما می شود
بی خیال از غم های من غم های تو
قدرتمندانـه زیباست....
میآید
بــا نــام بهــار
*********************

با آرزوی سالی شاد سالی خوب
سالی پر از آرامش و آشتی ها.....
مهرنوش ( بهار ٩٠)
قاصدک ....
عجب زمستانی ... خلقت آشفته نیست ! شیداست
که برف را روی سرو می نشاند و شبنم را روی برگ سبز !
کنج اتاق ِ خالی ام ،
آنجا که گهگاهی روزگارم را قلم می زنم
گهگاهی رقم می خورد قاصدکی نشسته
گنجشککی آواز سر می دهد صدایش، هوایش
آهنگ دلوازی به متن ِ حضورم می دهد ....
تنم یه یومن این چهار دیواری سرد نیست اما
از پشت این پنجره سرما به نگاهم نفوذ می کند ....
پله های یخ زده ایوان همسایه ....
باز می گوید که زمستان اوج گرفته ....
می گشایم...
قاصدک روی دستانم نفسی گرم می گیرد از من
گنشجکک انتظارش را می کشد
دستانم را می بندم ... می سپارمش به رقص با آواز کپگنجشکها
می سپارمش به کرانه های خوشبختی....
7 بهمن 89
١۶ آذر روز دانشجو .....
تبریک به تمام کسانی که دانشجو اند و یا روزی دانشجو بودند ( برای هر کس خاطرات روزهای دانشجویی بهترین خاطرات زندگی می باشد )
بر آن شدم که من نیز این روز و از این خاطرات بگویم !
**************
از این زندگی خالی منو ببر به اون سالی
که تو اسمم و پرسیدی به روزی که منو دیدی
...
این پاییز و پاییز هایی که گذشت ... روی برگهای بی جان سه آذر ماه
قدم زدیم و زمزمه کردیم که :
" این روزها می گذرد "
راستی چند ماه دوری منو که از یادت نبرده؟
با اینکه آن روزها نیز از همه آدمهای آن شهر غریب دوست داشتنی تر
بودی اما اعتراف می کنم که دوری از حضورت و دلتنگی ام دوست
داشتنی ترت کرده ...
من هر لحظه تکرار می کنم ،تو چطور؟
تکرار نمی کنی که " چه زود گذشت " ؟
شاید کم رنگ شده هر چه را که باهم داشتیم
همه ی درد و دل ها! اون بازیگوشی ها
به قول بزرگتر ها جوونی کردن ها! یادته که نرفته ؟
شبهایی که زیر مهتاب قدم زدیم ... زنگ خنده هامون !
گاهی تلخ گاهی سخت گریه کردم تو در آغوشم گرفتی !
گم شدیم لای خاطره ساختن ها ...
لای برگ زدن کتاب ها، دلشوره امتحان ها
عکسی که از استاد یواشکی انداختیم ! یادته ؟
آره... مرور که کنیم یادمون می یاد !
بیا لحظه ای از امروز را بریم به اون حالت همون حرفا همون ساعت
من بگم از اون نیمکت زیر درخت بید مجنون که مجنون بودیم
و ساعت ها روش نشستیم به تماشای عابرا ...
و تو بگو
از لحظه هایی که رو به روی چشمای سیاهم می خندیدی ولی
دل قشنگت بی صدا گریه می کرد
چشمای خیره من اندوهتو نمی دید...
شکیبایی تو
بد اخلاقی های من!
چشماتو رو بدی هام تو منصفانه بستی
شاید همه یادشون بره اما تو که یادت نمیره زمزمه هامون رو
پای فال پاسور نشستن هامون یادته؟ 6 حرفی ها 4 حرفی ها!
یه بار دیگر بر بزن ... شاید این روزگار برگرده !
این کهکشانی که می چرخه این تقدیری که می گرده شاید ...
شاید ....
یه جای دیگه ...
یه روز دیگه ما رو دوباره سر راه هم گذاشت !
و من و تو
دوباره از سر می گیریم آوازی که با ما می ماند...
مثل روز اول
سر کلاس اندیشه یادته ؟
هم اتاقی هم کلاسی گهگاهی با یک لبخند برگ بزن
دفتر خاطراتی که با هم نوشتیم
و
آوازی که با ما ماند....
(مهرنوش اذر 89)
************************
گفتی های این پستم :
اول اینکه این متن را به یاد تک تک دوستانم در روزهای دانشجویی و به خصوص هم اتاقی و هم کلاسی و یا بهتر بگویم هم نفس روزهای دانشجویی ام نوشتم و با تمام وجود تقدیمش می کنم .
( اون شبی که برای آخرین بار با هم بودیم گفتی " یه متن بنویس" گفتم "حالش نیست بعدا" روی وعده ام ماندم اینم متن عزیزم )
تک تک عزیزانم امیدوارم هر جا که هستید شاد و پاینده باشید
و دوم اینکه در متن چند سطری از ترانه ی " نمی دونم" نوشتم ( با رنگ صورتی boldشده ) این ترانه از مونا برزویی ست که برای من واقعا پر از گفتنی هاست
روزهای دانشجویی ام با تقدیر اوج گرفت و و با نمی دونم به دفتر خاطرات تبدیل شد ....( شاید برای همینه که مونا را دوست احساسی ام می دانم سروده هایش مصادف می شود با پیک های احساسی من )
متن کامل این ترانه رو از وبلاگ مونا برزویی می توانید بخوانید و همچنین از آلبوم " یه خاطر از فردا" با صدای احسان خواجه امیری بشنوید ...
یا حق