او می آید ....
از باران می گوید
دستان من ، دستان تو
آغـاز گر روزهایی نو می شوند
به طراوت یک شبنم
به کوتاهی لبخند
و بوسه ای گرم
او می آید
بــا صدای نــاب رد پـای جویبار
نگاه من ، نگاه تو
میعادگاه ترانه ای تازه می شوند
گستاخی زمین برای شگفتن
برای جان دادن....
صدای من ، صدای تو
سکوت شکن این سرما می شود
بی خیال از غم های من غم های تو
قدرتمندانـه زیباست....
میآید
بــا نــام بهــار
*********************

با آرزوی سالی شاد سالی خوب
سالی پر از آرامش و آشتی ها.....
مهرنوش ( بهار ٩٠)