+ روز دانشجو

١۶ آذر روز دانشجو .....

تبریک به تمام کسانی که دانشجو اند و یا روزی دانشجو بودند ( برای هر کس خاطرات روزهای دانشجویی بهترین خاطرات زندگی می باشد )

بر آن شدم که من نیز این روز و از این خاطرات بگویم !

**************

از این زندگی خالی منو ببر به اون سالی

که تو اسمم و پرسیدی به روزی که منو دیدی

...

این پاییز و پاییز هایی که گذشت ... روی برگهای بی جان سه آذر ماه

قدم زدیم و زمزمه کردیم که :

" این روزها می گذرد "

راستی چند ماه دوری منو که از یادت نبرده؟

با اینکه آن روزها نیز از همه آدمهای آن شهر غریب دوست داشتنی تر

 بودی اما اعتراف می کنم که دوری از حضورت و دلتنگی ام دوست

 داشتنی ترت کرده ...

من هر لحظه تکرار می کنم ،تو چطور؟ 

 تکرار نمی کنی که "  چه زود گذشت " ؟

شاید کم رنگ شده هر چه را که باهم داشتیم

 همه ی درد و دل ها! اون بازیگوشی ها

به قول بزرگتر ها جوونی کردن ها! یادته که نرفته ؟

شبهایی که زیر مهتاب قدم زدیم ... زنگ خنده هامون !

گاهی تلخ گاهی سخت گریه کردم تو در آغوشم گرفتی !

گم شدیم لای خاطره ساختن ها  ...

لای برگ زدن کتاب ها،  دلشوره امتحان ها

عکسی که از استاد یواشکی انداختیم ! یادته ؟

آره... مرور که کنیم یادمون می یاد !

بیا لحظه ای از  امروز را

بریم به اون حالت    همون حرفا همون ساعت  

من بگم از اون نیمکت زیر درخت بید مجنون که مجنون بودیم

 و ساعت ها  روش نشستیم  به تماشای عابرا ...

و تو بگو

از لحظه هایی که رو به روی چشمای سیاهم می خندیدی ولی

 دل قشنگت  بی صدا گریه می کرد

چشمای خیره من اندوهتو نمی دید...

شکیبایی تو

بد اخلاقی های من!

چشماتو رو بدی هام تو منصفانه بستی

شاید همه یادشون بره اما تو که یادت نمیره زمزمه هامون رو

پای فال پاسور نشستن هامون یادته؟ 6 حرفی ها 4 حرفی ها!

یه بار دیگر بر بزن ... شاید این روزگار برگرده !

این کهکشانی که می چرخه این تقدیری که می گرده شاید ...

 شاید ....

یه جای دیگه ...

یه روز دیگه ما رو دوباره سر راه هم گذاشت !

و من و تو

دوباره از سر می گیریم آوازی که با ما می ماند...

مثل روز اول

سر کلاس اندیشه یادته ؟

هم اتاقی هم کلاسی گهگاهی با یک لبخند برگ بزن

 دفتر خاطراتی  که با هم نوشتیم

و

آوازی که با ما  ماند....

(مهرنوش اذر 89)

************************

گفتی های این پستم :

اول اینکه این متن را به یاد تک تک دوستانم در روزهای دانشجویی و به خصوص هم اتاقی و هم کلاسی و یا بهتر بگویم هم نفس روزهای دانشجویی ام  نوشتم و  با تمام وجود تقدیمش می کنم .

( اون شبی که برای آخرین بار با هم بودیم  گفتی "  یه متن بنویس" گفتم "حالش  نیست بعدا" روی وعده ام ماندم اینم متن عزیزم ) 

تک تک عزیزانم امیدوارم هر جا که هستید شاد و پاینده باشید 

و دوم اینکه در متن چند سطری از ترانه ی " نمی دونم"  نوشتم ( با رنگ صورتی boldشده ) این ترانه از مونا برزویی ست که برای من واقعا پر از گفتنی هاست

روزهای دانشجویی ام  با تقدیر اوج گرفت و و با نمی دونم  به دفتر خاطرات تبدیل شد ....( شاید برای همینه که مونا را دوست احساسی ام می دانم سروده هایش مصادف می شود با پیک های احساسی من )

متن کامل این ترانه رو از وبلاگ مونا برزویی  می توانید بخوانید و همچنین از آلبوم  " یه خاطر از فردا" با صدای  احسان خواجه امیری بشنوید ...

یا حق  

 

نویسنده : مهرنوش ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آزادی ( داستانک )

داستان زیر رو نوشتم البته با یاری دوستی که محبتش هیچ گاه از یادم نمی رود ...

 

******

 

آزادی

از لای کتاب قرانم عکست رو بیرون آوردم هنوزم تشنه نگاهتم، تشنه دعاهاتم .... بعد 7سال صدای نفس هات می یاد صدای پاهاتو می شنوم ،  شبها این روزها خوابم نمی برد،  باورم نمی شه تموم شد و من دوباره تو عمق نگاهت از نو شروع می کنم آره دوباره شروع می کنم.

گفتی آبرو بردی گفتی کلاه برداری کردی زندان حقته .  به همه گفتم کلاه برداری نکردم ، سرم کلاه رفت؛ به تو  ولی نگفتم  چون بلد نبودم روی حرف تو حرفی بزنم ؛ زندان را چون تو گفتی، حق دانستم و 7 سال تحمل کردم.

گفتی نمی آیی به دیدنم تا خودم برگردم !‌ ولی خبر می آمد که پشت این دروازه های بزرگ اشک می ریزی دلتنگی ولی پا روی حرفت نمی گذاری .

7سال زندگی ام را باختم ؛ ساختم با این جمله که بچه ی خلف مادرم نبودم ! حالا خبر  از آزادی می یاد؛  خبر رها شدن از این چهار دیواری. من آزاد شدم؛ کیفم رو برداشتم  و کتابهایم را بخشیدم به مردی که روی تخت کناری ام می خوابید و حکم اعدام داشت! روی دیوار اون بند نوشتم  " سلطان غم مادر " تاریخ زدم  و راهی شدم.  

کنار دیوارهای سر به فلک کشیده اون قصر راه می رفتم  دلم می خواست بدانم چرا اینجا را " قصر"  نامیده اند؟

پشت سرم را نگاه نکردم اما با شندیدن صدای بسته شدن دروازه ها  به " آزدادی ام"  ایمان آوردم. با ته مانده دارایی ام تاکسی دربستی گرفتم و دور شدم  دوست داشتم به جای دو پا دو بال می داشتم تا  پر می کشیدم به سوی خانه . . .  به سوی آغوش تو !

 رنگ دوازه خونه مون خوشرنگتر شده بود روی دستگیره آهنی اون دروازه تصویری را دیدم (  همین جا جلوی چشمان تو دستبند خوردم و رفتم . . . ) حالا باز کن این در را !  ... مثل قدیم ها .... بچه گی ها ... یک  دو  سه . . .  سه تا زنگ پشت سر هم یعنی منم ! ! !

بچه ی برادرم بیرون آمد  به اندازه 7 سال بزرگ شده بود نه بیشتر! گفت خونه ی مامان بزرگ عوض شده گفت باید برم اونجا ببینمش .... بهشت زهرا قطعه 3852

حالا من موندم یه سوال تازه تر : بخشیدی یا نه ! ؟

به جواب سوالم همیشگی ام  رسیدم که چرا آنجا را قصر می نامند :  چون گاهی  انتظار در اون " قصر"  قشنگ تر از آزادی تو این " زندان" ـه !

 

*******

 

آبان ماه ٨٩

 ( مهرنوش)

 

نویسنده : مهرنوش ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک