ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
ما هم اسیر طره ی جانانه بوده ایم
مـا هم به روزگار جوانـی ز شـور عشق
روزی نـدیـم بلبل و پـروانـه بوده ایـم
برکـام خشک مـا به حقـارت نظر مکن
ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم
**************************
به نام او ... داور بر حق
بین این همه مسافر منم یکی ،
گاهی گم می شم لا به لای شلوغی این جهان ...
خودکارم گاهی برای پر کردن دفتر خاطراتم جوهر کم میاره !
و گاهی اینقدر خسته می خوابم، که یادم می ره خواب ببینم...
گاهی پشت تلسکوپ مثل بچه ها آرزو می کنم که...
که روزی سفر کنم به کهکشان های دیگه ...
و شب های امتحان ... آرزو میکنم کاش
به جای حل مساله چاه پتانسیل، می شد شعر گفت!!!
و مثنوی حفظ کرد!
و 16 مهر هر سال چقد متفاوت به همه این جهانم نگاه می کنم ....
و یاد خدا می افتم .... به نام او
یک سال دیگه ام گذشت و من ماندم معمای این سوال : که چطور گذشت؟
..... مهرنوش ( مهر ماه 90)
**************************
دنبال اون متنی می گردم که قبلا نوشته بودم ( کودکی ام را که یاد می آورم حس می کنم در آغوش خدا بودم ) هر چی می گردم یادم نیست تو کدوم فایل قرار دادم بر می گرده به 4 سال پیش.... امیدوارم پیداش کنم ... این روزها هوای اون متن را دارم خیلی .....
التماس دعا...