متولد مــاه مهر


*** 23سال گذشت ! تو بگو چه طور گذشت! ****



به هر بهانه ای خندیدم و گریه کردم،

نمی دونم دعوت بود یا اجبار جایی که فهمیدم و شناختم که باید باشم،

به این نام و به این نشان . . . .

قضاوت کرده یا نکرده حکم زدند که باید باشم،

از نسل خـــزان هم باید باشم و به اصطلاح کلام " زندگی کنم "

زندگی کردم . . .

ورق می خوره این کهنه سالنامه ِ روزگار .... به تب و تاب بی قراری ها

به عـاشق شدن ها .... به عشق دیدن ها

عروسک بازی این هم سایه ها ...

هجوم تلخ اون تنهایی ها ....

سر رو شونه های داداشی گریه کردن ها ...

جایی که روی لبه تیز یه تردید باید رفت ؛ دلی که ترسید ، پایی که نلرزید !

شکرانه اش به جاست . . .

دیوه سیاه قصه ها ، کابوس اون شب های من ، چه سخت گذشت !

بوسه روی گونه های" بیمـار دلـم " ، آخ اون شبا چه سخت گذشت !

غـم اون نداشتن ها، غـم اون نبودن هـا

قلم سیاه زدم به همه ی اون خاطره هـا

واسه بدست آوردن همه آرزوهـا ماه و به سـال رسوندن هـا

دریغ که خوشبختی خـود اون ثانیه ها بود ...افسوس و صد افسوس !

23 سال گذشت . . .

به این لحظه که می رسی همه انتظار دارند که شـاد باشی

معنای فوت کردن این" روشنی " چیزی جز این نیست که سالی را به خاموشی سپردی .....

و تعبیر این شادی جز این نیست که سالی را به شادی آغاز کنی !‌

انگار شاد بودن تو این لحظه ام یه جور اجباره !

حکایت همون ساعت شنی ست حکایت این روزگار !

حالا یه بار دیگه سر و ته می شه که با افتادن آخرین دونه این کوه ِشنی شمع دیگری خاموش بشه ....

و یه بغل خاطره به این خاطره ها اضافه شه ....

. . . .

حالا تو بگو! چطور گذشت ؟

(مهرنوش)

/ 1 نظر / 10 بازدید
حمید

[گل]