آزادی ( داستانک )

داستان زیر رو نوشتم البته با یاری دوستی که محبتش هیچ گاه از یادم نمی رود ...

 

******

 

آزادی

از لای کتاب قرانم عکست رو بیرون آوردم هنوزم تشنه نگاهتم، تشنه دعاهاتم .... بعد 7سال صدای نفس هات می یاد صدای پاهاتو می شنوم ،  شبها این روزها خوابم نمی برد،  باورم نمی شه تموم شد و من دوباره تو عمق نگاهت از نو شروع می کنم آره دوباره شروع می کنم.

گفتی آبرو بردی گفتی کلاه برداری کردی زندان حقته .  به همه گفتم کلاه برداری نکردم ، سرم کلاه رفت؛ به تو  ولی نگفتم  چون بلد نبودم روی حرف تو حرفی بزنم ؛ زندان را چون تو گفتی، حق دانستم و 7 سال تحمل کردم.

گفتی نمی آیی به دیدنم تا خودم برگردم !‌ ولی خبر می آمد که پشت این دروازه های بزرگ اشک می ریزی دلتنگی ولی پا روی حرفت نمی گذاری .

7سال زندگی ام را باختم ؛ ساختم با این جمله که بچه ی خلف مادرم نبودم ! حالا خبر  از آزادی می یاد؛  خبر رها شدن از این چهار دیواری. من آزاد شدم؛ کیفم رو برداشتم  و کتابهایم را بخشیدم به مردی که روی تخت کناری ام می خوابید و حکم اعدام داشت! روی دیوار اون بند نوشتم  " سلطان غم مادر " تاریخ زدم  و راهی شدم.  

کنار دیوارهای سر به فلک کشیده اون قصر راه می رفتم  دلم می خواست بدانم چرا اینجا را " قصر"  نامیده اند؟

پشت سرم را نگاه نکردم اما با شندیدن صدای بسته شدن دروازه ها  به " آزدادی ام"  ایمان آوردم. با ته مانده دارایی ام تاکسی دربستی گرفتم و دور شدم  دوست داشتم به جای دو پا دو بال می داشتم تا  پر می کشیدم به سوی خانه . . .  به سوی آغوش تو !

 رنگ دوازه خونه مون خوشرنگتر شده بود روی دستگیره آهنی اون دروازه تصویری را دیدم (  همین جا جلوی چشمان تو دستبند خوردم و رفتم . . . ) حالا باز کن این در را !  ... مثل قدیم ها .... بچه گی ها ... یک  دو  سه . . .  سه تا زنگ پشت سر هم یعنی منم ! ! !

بچه ی برادرم بیرون آمد  به اندازه 7 سال بزرگ شده بود نه بیشتر! گفت خونه ی مامان بزرگ عوض شده گفت باید برم اونجا ببینمش .... بهشت زهرا قطعه 3852

حالا من موندم یه سوال تازه تر : بخشیدی یا نه ! ؟

به جواب سوالم همیشگی ام  رسیدم که چرا آنجا را قصر می نامند :  چون گاهی  انتظار در اون " قصر"  قشنگ تر از آزادی تو این " زندان" ـه !

 

*******

 

آبان ماه ٨٩

 ( مهرنوش)

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
MATBOOX

سلام... خوشحالم که وبلاگ داری و خوشحالم که چنین ذوق زیبا و بی کرانی در نوشتن پیدا کرده ای. همه مطالبت را خواندم و لذت بردم، برخی را قبلا خوانده بودم و برخی نو بود. به امید رسیدن به آرزوهایت.

رویا

فقط همینو بگم....الهی توبرای من بمونی من برای تو بمیرم مهرنوشم....