اشتباه ساده ( داستانک)

 اشتباه ساده ...

چند باری برای کارهای انحصار ورثه آمده بود؛ پسر کم حرف و آرومی به نظر می رسید،رفتار عجیبش من جذبم می کرد حس می کردم این احساس متقابله !برای کارشناسی ملک راهی آنجا شدم ! یک عمارت کهنه حوالی شهر؛ اطرافش یک باغ بهار نارج بود عطر فوق العاده ای به مشامم می رسید کاش این باغ را من داشتم!قیمت بالایی روش خورده بود 20سال حقوق من با اضافه کار!!!تفکر و رویای خامی در سرم شعله می کشید کاش مانع فروشش می شدم ....با صدای زنگ پیرمردی دروازه را باز کرد... " سلام از اداره مالیات بر دارایی مزاحم میشیم  واسه کارشناسی و متراژ ملک اومدیم "  گفت:  بفرمایید؛  شروع کردیم یه متراژ ، آرامش این باغ به درونم نفوذ می کرد با خود گفتم یعنی این درخت ها را هم می کوبند؟!!!خانمی با سینی چای به جمع ما پیوست . ازش پرسیدم پسر حاج زارع نیستند؟ گفت نه بچه هاش همه خارج اند گفتم پس کیه که پیگیر فروش و انحصار وراثته! گفت پسر سرایدار اینجاست، وکالتی کاراشون رو انجام میده  تا برای سند بیان ایران! اینا هاش خودشم رسید .

چهره ای صبور و متواضع .. سلام کرد .. چند قدمی دورتر از بقیه با خشونت گفتم چرا نگفتی پسر سرایدارشی؟ گفت شما نپرسیدی چه نسبتی داری؟ پیگیر کارهاشم همین! .. فکر می کردم پسرش هستید؟ خیلی آروم شروع به صحبت کرد، گویا از زندگی خودش می گفت  اما گوش نمی دادم  ... حس بدی بهم دست داد اونو دیگه در حد حرف زدن ِ خودم هم نمی دیدم! مثل یک اشتباه ساد و یا تفکری اشتباه ازش گذشتم...

گذشت .. مدت های طولانی ... گاهی کم رنگ به ابهام اون اشتباه فکر می کردم .  یک بار دیگه برای پلاک زدن یک زمین به اون حوالی رفتم .... زمینِ اون ملک رویایی را دوباره دیدم به راننده گفتم نگه دار جلو رفتم چند ساخنمان بلند و نیمه کاره ....ظاهرا یک مجتمع کارخانه ای شده بود ؛ چشمم خورد به فضای سبز کنارش با حصار دیواری جلوتر رفتم درخت های بهار نارنج از پشت دیوارها قد کشیده بودند ....تلاش می کردم بازهم عطرش را حس کنم ...پر از سوال شده بودم که کارگری با صدای بلند داد زد " کاری داشتید خانم ؟!"گقتم اون باغ جزء این مجتمع نیست!؟ با اخم پرسید چطور؟ از سمتم استفاده کردم و با غرور گفتم از اداره مالیات مزاحم می شم، به تپق زدن افتاد و مرد دیگری را برای پاسخگویی به من معرفی کرد.

گفت این ملک مشکلی نداره اون باغ هم جدا سند خورده باغ بهار نارج آقای بهادری ست !گفتم ایشون باغ را از ورثه ی حاج زارع خریدن؟ گفت نمی دونم خریده یا نه!ولی  پسر سرایدارش بوده و باغ بهار نارج  به نام اون سند خورد.حالا هم خودش اینجا زندگی و کشاورزی می کنه آخه ایشون مهندس کشاورزیه ....

سرم را به سمت جاده بر گرداندم و به راننده اشاره کردم روشن کن که بریم !

مهرنوش ( بهار 90)

******************

برای این داستان حرفی ندارم بزنم .... خیلی ساده است اما  شاید برای شما هم اتفاق بیافتد

/ 1 نظر / 10 بازدید
شیدا

جالب بود ..... واقعا شاید برای همه اتفاق بی افته[لبخند]